تبليغاتX
خنیا نویس


  خبرنگاری و روزنامه نگاری از دشوارترین و رنجدیده ترین شغل ها در ایران امروز هستند. این جمله آشنا را به شکل های گوناگون همه ما شنیده ایم، شکی نیز در آن نیست. اگر روزنامه نگاری وفادار و دوراندیش باشی، سختی و سختی در انتظارت خواهد بود. این همان است که تعداد زیادی را زندان نشین کرده است و نیش تلخ تازیانه بر تنهاشان نشانده است. برخی نیز سر در گریبان برده و آرام رفتند، رفتند تا در آن سوها اروپا نشین شوند و از دور دست ها نویسند.

 قصدم اما این بار پرداختن به اینان نیست، این فرهیختگان و فرزانگانی که دلیرانه اندیشه توزیع می کنند و زنگ بیداری می نوازند. این اعتراض نامه ای است بر اکثریت باخته و گم گشته جامعه خبرنگاران. کسانی که می توانند صدای سخن مردم باشند و فریاد دردها و خستگی هاشان. اما زبان در دهان خشکیده، چشم بر دستان سفارش دهندگان هرروزه دوخته اند. افسوس که امروز تولید و انتشار خبر هیچ کار سختی نیست. راهش از یک هدیه و کمی دست و دلبازی می گذرد. حتی نیاز نیست کار به تراول چک های رنگین کشیده شود، یک بسته میوه و یک سررسید و 50 هزارتومان کارت شارژ هم می تواند هرچه بخواهید بر صفحات خبرگزاری ها بیاورد. ( البته اگر با موازین شرع و سیاست تداخلی نداشته باشد که نگهبانان به خشم آیند و تیغ برکشند). افسوس که بزرگان رفتند یا زخم خوردند تا خبر بی ارزش ترین و پیش پا افتاده ترین نوشته ها گردد.

 کافی است یک کنفرانس خبری برگزار کنید، تنها لازم است یک ساعت مناسب باشد که دوستان از خواب ناز برخاسته باشند، کمی میوه و شیرینی تدارک دیده باشید و یک هدیه ساده. با یک پیامک همه را بیاورید تا 10 دقیقه ای بیایند و هدیه هاشان بگیرند و متن خبر آماده شده تا را تحویل گیرند و چند ساعت بعد گزارش های یکسان را این سو و آن سو بخوانید. یا شاید احتیاج به این هم نباشد، کافی است احمدی نژاد را در پیش از نوروز به خاطر آورید، وقتی وعده هدیه 300 هزار تومانی به خبرنگاران داد و دعوتشان کرد فردا برای دریافت به کاخ ریاست جمهوری اش روند، دیدنی بود شلوغی و ازدحام بیش از حد. و سپس تنها می توانستی گلایه هایی بخوانی که چرا جناب رییس جمهور برنامه ریزی بهتری نکرده بودند و از سردبیران دعوت نکرده بودند سهمیه همکارانشان را بگیرند و خود تقسیم کنند تا اینگونه خستگی و آشوب برپا نشود.

 دیگر رسانه ها مرده اند، دیری است که همه مرده اند و اسکلتی پوسیده را با طناب های نازک و ریش ریش به بازی درآورده اند. و این گونه است که دیگر نه صدایی مانده است و نه نه رویایی. این گونه است که همه سر در جبین فروبرده و هیچ سلامی را پاسخ نمی دهند...



- این یادداشت ادامه دارد


+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:41 توسط بابک |



 اکران عمومی نارنجی پوش، فیلم جدید داریوش مهرجویی از 23 فروزدین شروع شده است. ما نیز دیروز به تماشای اثر جدید مهرجویی رفتیم، کسی که هنوز هامونش را بسیاری کسان بهترین فیلم سینمای ایران می دانند. فیلم با حضور کارگردان در سواحل شمال و اعتراض شدیدش به کثیفی و پریشانی این سرزمین شروع می شود، یا به قول خودش، انتقاد از ساحل پر از کثافت و نارنجی پوشی که با یک جاروی کهنه و ساده، یکتا، به نجات ساحل زیبا آمده است.

نارنجی پوش یک فیلم شعارگونه و شعار زده است. فیلمی که مهرجویی ساخته است تا به خیل عظیم طرفدارانش دست کم تلنگر زند که خود را از این آشفته بازار گندیده برهانند. در این روزها که صحبت از مشکلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی حرام شده است و گر لب بگشایی سر و کارت با توهین و چماق و زندان است، مهرجویی دردی را فریاد کرده است که زمان و سیاست نمی شناسد، جرمش نیز نه متوجه شاهان بوده است و نه عمامه داران. فرهنگ خودخواهانه و کوته بینی ما دیوی زاییده است که با بوی بد و تصویر دهشتناکش  همه مان را یکی یکی می بلعد. مهرجویی از این همه آلودگی و بی مسوولیتی به تنگ آمده است و نارنجی پوش را ساخته تا شاید کمی به فکر واداردت.

نارنجی پوش به جنگ فرهنگ پوسیده برخاسته است. عصبانیت و آزردگی از لحظه لحظه اش خوانده می شود. آزردگی ای که در تمام فیلم چنان چیره گشنه است که فیلم را از هنر و سینما و خلق یک داستان جذاب به طور کامل دور نگه داشته است. حامد بهداد بازیگر نقش اول این داستان، چون همیشه یک بازی کلیشه ای و بی طراوت از خود به جا گذاشته است. دیگر بازیگران نیز شاید همگی بدترین نقش آفرینی ممکن را به جای گذاشته باشند. شاید موجب این امر خود این افراد نباشند، به انتخاب بازیگران که می اندیشی فکر می کنی شاید حضورشان تنها برای جذب مخاطب و بیننده بیشتر بوده است و بس. فروش گیشه بالاتر. حامد بهداد، میترا حجار و لیلا حاتمی که دنیایی از جدایی نادر از سیمین به دور است. هرچند که نقشش و تعریف داستانش به شکل بیزارکننده ای به فیلم جدایی شبیه بود. میترا حجار هم که هیچ بویی از هنر در هیچ نقشی تا به حال برجای نگذاشته است. انگار مهرجویی تنها به خاطر حرف شیرین و مهمش ، گذاشته است تا چون کارگردانان لوده و بی هنر دیده شود، فقط گیشه و بس.

در جای جای فیلم دیالوگ هایی می شنوی، کپی شده از فیلمهای گذشته مهرجویی، به ویژه هامون، صحنه های دادگاه و داستان طلاق و خواست ماندن در برابر خواست رفتن. کاش داستان تازه تری تعریف می شد. بدتر از همه شاید اغراق گرایی بیش از حد در همه چیز باشد. در داستان، در تعریف نقش ها و کاراکترها. یکی دانشمند ریاضی دانی است که همه دنیا به دنبالشند و یکی هنرمندی که رفتگر می شود تا شهر را نجات دهد و یک کودک که مریض است و عشق که تکلیفش گم است و رنگ می گیرد و رنگ می بازد. در همه چیز به شکل تهوع آوری اغراق شده است. انگار در ایران نیستند، رفتگر شدن فردی می شود صفحه اول همه روزنامه ها، از شرق تا ایران، و او می شود چهره ای ملی و محبوب. بچه ها به دورش حلقه می زنند و او از تمیزی و پاکیزگی و آشغال نریختن سخن می گوید. حتی در این فیلم از رپ خوانی هم نگذشته اند. همه چیز هست ، همه چیز به جز خلاقیت و هنر. انگار هدف تنها یک فیلم تبلیغاتی بوده است، اما تولیدکنندگانش هیچ از تبلیغات و فیلم تبلیغاتی نمی دانستند و تمام اصول آن را به اشتباه نقض کرده اند.

این بار در این جامعه شعارزده که سالهاست گوشش از شعار و شعار و شعار پر شده است، داریوش مهرجویی بزرگ، دستهایش را گره کرده و شعار می دهد. مهرجویی حتی مخاطب خود و مخاطب فیلمش را نیز درست نشناخته و فیلم، سردرگم در هدف قرار دادن بخش مشخصی از جامعه در تقلا است.

نارنجی پوش بدون شک نه هنری است، نه سینمایی، نه به دنبال بازی خوب باشید در تماشایش نه به دنبال داستان و روایت و دیالوگهای همیشه جذاب مهرجویی. من اما دستان کارگردان یزرگ سینمای ایران را می بوسم. چراکه جسارت ستودنی اش او را به این راه آورده است. مهرجویی همه اعتبار و شهرت و نامش را در میان نهاده تا آزردگی و خستگی از بی فرهنگی و کثیفی دنیای اطرافمان را فریاد کند. مهرجویی تنها و تنها خواسته است تا گامی بردارد شاید ما همشهریانش انسانی تر و مدرن تر و با فرهنگ تر زندگی کنیم. و به خوبی تلنگری می زند، شاید در خاطرت بماند که شهر باید تمیز باشد، و در خاطرت باشد، آنکه نارنجی پوشیده است نیز انسان دوست داشتنی و ستودنی ای می تواند باشد. او هم یکی است در کنار ما. برادر ماست که با جارویش زمین را می نوازد و آلودگی هایی که ما آفریده ایم را از خود ما دور می کند. رفتگری نیز شغلی است، ستودنی و مهم. نه موجب تمسخر و شرم. که شرم برای ماست که این گونه ایم که هزاران رفتگر نیز یک نفرمان را بس نیست.

مهرجویی حرف های زیبا و مهمی می زند. هرچند نه از راهی که باید و نه بدان شکل که انتظار می رفت.

نارنجی پوش را تماشا کنید، و اندکی به پیرامون خود بیندیشید...


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 13:30 توسط بابک |



 صداي نفسهايم را گم كرده ام

سكوت با نفسم نيز در آميخته است

و روياي يك شادي را

و غنچه اي گم شده از گلدان خار.

اين رسم زمان من است.

در اين سراي

كه نه در دارد و نه كوبه اي

كه نه كس را اميد آمدن است و

نه كسي در انتظار، چراغ را افروخته نگاه داشته است

با ديوارهايي كه نه سر دارند و نه سودا

با هوايي كه سينه هايت را زخم مي زند

و شلاقهايي كه هماره پاهايت را انتظار مي كشند شهواني

نه تو برايم از آفرينش فردا و صبح شعر مي خواني

نه آن ستاره گريان

كه پنهان شدست

 بر ماه چنگ كشيده

 تا غم دل كوچكش در چشمكهاي مهرباني

سرود هجراني نباشد

و بيهده مي انديشد كه جاي خاليش هيچ دلي را ريش نمي كند

آن اشك ها هم

سرودي از رهايي با خود ندارند

اينجا شب است

نه تو نگاهم مي كني

نه آن ستاره

سكوت كنار من است

و شب ديگر قصد سفر ندارد...




+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:43 توسط بابک |



می سوزیم، می سوزیم، می سوزیم

می سوزیم در این سرما که خار را از پا نتوان بیرون کشید،

در این دشت که هر سویش دیوار است،

در این سرا که انباشته است از غریبگان

از نامحرمان؛

از این دریوزگان حیرانی

که عاشق گشته اند،

عاشق دست های خود

رخسار خود

و اشک می ریزند و اشک می ریزند و اشک می ریزند

از هجران خود بی خود

از فراق

و زخم های هر روزه ی حضور

ای رجاله های سفله!

و چه بیهده اشک هایمان

در انتظار خیزش شکوهمندشان خشکاندیم.

و آن ها عاشق بودند

و عشق کمند بلندی است

آویخته از گردنهای کوتاهشان

گره خورده در خود

خیره مانده در شب

در شبی که آینه

دریای دروغین نگاهشان را باز می تاباند.

آه دریوزگان شرزه

سکوتتان را آوار کنید

رنج غرورتان تازیانه ام می زند....





+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 18:38 توسط بابک |



خبر کوتاه بود و پر از درد، دردی تلخ، گویی نیمی از روحت را به یغما برده باشند، گویی آرزوها و امیدهایی را دزدیده باشند و تکه تکه در جوی ریخته باشند!آه، یک موتور، یک لحظه، و اندیشه هایی شعله ور که دیگر بر پرده سینما نقش نمی بندند. خبر کوتاه بود و بودن و زیستن آنجلوپلوس بزرگ، کوتاه تر از آن.

روزگار تاب نیاورد، باز تابیدن چهره اش را تاب نیاورد ... او را با خود برد، به آن سوی دریاها، به دریایی دیگر تا "دریای دیگر " را نسازد، تا در انتظار فیلمی بسوزیم که شاید شاهکاری به بزرگی مرغزاران گریان می شد، یا چشم اندازی در مه، یا گام معلق لک لک، یا... چرا والاتر از آنها نه؟ دیگر دریای دیگری نیست. روزگار آن را در خود فرو برد، با غبار زمان رفت تا غبار برجای بماند، هرچند هیچ غباری هنرش را نخواهد زدود، هیچ غباری زیبایی ها را پنهان نخواهد کرد، و اندیشیدن بر پیرامون را...

خبر کوتاه بود، و اشک ها و حسرت های ما طولانی، بی پایان، بسان همه تلخی های در سکوت زیستن...




+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 21:46 توسط بابک |



 چه فاصله ایست میان بودن و زیستن. چه روزگازیست که همه می خندند و دست می افشانند و غریو شادیشان همه جا می پیچد که نام خانوادگیمان، ایرانمان، این سو و آن سو مطرح گشتست، که یکی از دهها شاهکار سینمایمان، هنرمان، را دیگران نیز پسندیده اند.  دیگرانی که آنقدر دور شده اند، آنقدر بزرگ و دست نیافتنی شده اند که حتا دیوار به دیوارشان، در خانه شان هم که باشیم باز برایمان رویایند. و ما ، گم شده و گم گشته در همه غبارهای زمان و در همه غروب تنگ و تلخ روزگار خود، آرزو داریم که دنیای زندگان، دنیای همین همسایگانمان ما را به یاد آرد و بتوانیم سربرآوریم و یکبار دست کم، کتمان نکنیم که هستیم و چه هستیم. می گذاریم صدای تشویق، صدای زیبای دستها، دست های چهره های زیباروی جهان، برای ما ، دل تنگ ما ، نوایی عاشقانه گردند، می گذاریم مدونای افسونگر نام ما را بر زبان آورد، می گذاریم آنجلینایی که جهانی در عشقش نظاره گر صفحه جادوییست بر ما لبخند زند، می گذاریم این بار ما هنرمند خوانده شویم، من و تو، نه فرهادی؛ تا دیگر از دشنام سراغی نباشد، از نفرین، از ترسیدن کودکان که مبادا من و تو بمبی منفجر کنیم، مبادا من و تو اسلحه کشیم یا درفش جنگ برافرازیم.

نه ای روزگار! این رویای بیمارگونه ی ما، از سر شهوت نیست، از سر فقراست، درد است، درد خالص، درد ناب. درد همه لحظه هایی که سرکوب و مرگ برایمان به ارمغان آورده است. در آرزویی که شما را به خدا، مرا ببینید که زیر یوغ ستم خرد می شوم، وگرنه دوشادوش شما ایستاده بودم. که ای برادران و خواهرانم، من هم چون شما می توانم زیبا باشم. بنگرید، من همه موشک و جنگ و دروغ نیستم، من می توانم عاشق شوم، من نیز می توانم با شما اشک بریزم، با شما لبخند زنم و با شما از صلح بگویم.

من و تو مدهوش می شویم، خود رها می کنیم تا مستی و نشئگی یک لبخند وجودمان در برگیرد و شاید شبی بی غم بیارامیم. من و تو پیاله در دست می گیریم و می چرخیم و می رقصیم و می رقصیم. ما یک شب شادمان را به بی نهایت پیوند می زنیم، چرا که فردا، باز تلخی درد به کمینمان نشسته است. و مارا این خواب، خوش تر است، بیداری به چه کارمان می آید؟ گور پدر همه لحظه ها ، تف بر همه این سالها که درد و زخم ما را در گوشه زباله دانی ها پنهان کرده بوده است، بگذار هنوز اعدام و زندان، از برای بیداری باشد و به خواب هامان لبخند زیبارویان که برایمان هورا می کشند جاری باشد. بیداری عجیب پلشت است. بگذار نیندیشیم، به یاد نیاوریم که خانه سینما تعطیل می شود، جعفر پناهی 20 سال زندانی  یا مطرود می شود، شهید ثالث در غربت گم می شود، گلستان زبانش را و هنرش را و وجودش را می بازد که ارزشهای ناب عده ای بایست جهان شادمان ببلعد. نه، نه، دروغ است که هر روز برایمان می گویند گریه ثواب دارد، دروغ است که می گویند عزاداری و دیگر هیچ. نه اینان که هرروز برای لحظه هامان نقشه می کشند خوابی اند هولناک. آتش کشیدن سینما ها، ورشکستگی و گم گشتگی تئاتر، تیغ برکشیدن بر اسطوره ی موسیقی، کابوسست. ما میان خواب و بیداریمان گم شده ایم و حق انتخابی نیست.

بگذار بگذریم، مدونا دست هایمان فشرده است، چه فرق که دیگر خبری از جایزه ای شاید نباشد؟ چه فرق که دو قدم مانده به جنگ؟ چه فرق که همین نزدیکی ها کودکی از گشنگی می میرد و می میرد و می میرد. چه فرق که اشک های مرا دیگر سر باز ایستادن نیست؟

ما مرده ایم، مرده ایم و خیال و اندیشه مان پرواز می کند. شاید لااقل آخرتی بیاید....




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:4 توسط بابک |



لطفی را چه شد؟ چه شد آن پنجه ی بی مثال؟ آن هنر بی پایان؟ لطفی بزرگ هنوز در فکر پول فلان آلبوم بعد از انقلاب است و دیگران را به پول پرستی و تجارت شخصی و خودخواهی محکوم می کند؟ خود مگر  موسسه شیدا ندارد که موسسه موسیقی داشتن را به سخره می گیرد؟ چیست؟ چه شده است؟ بیلان شیدا خراب است که بر دل آواز می تازاند؟

ای وای من، آن تار گوشنواز و دلنواز و روح نوازت همدم ما شود یا حرف های حکومتی ات در ستایش دروغ و خرافه و ستم؟ تو را چه شده است؟ ای پیر! ای پیر توده ای، مگر خبر نشده ای که حزب توده تمام شده است؟ مگر نشنیده ای آن اندیشه که هر کس با امپریالیسم امریکا مخالف باشد آزاد اندیش است و باید ازو حمایت کرد و منتقدانش را بر تیغ کشید سالهاست مرده است؟ سالهاست پوسیده است؟ نشنیده ای؟ کیانوری ات هم مرد، تمام شد، استخوانی هم ازو دیگر باقی نیست. بیدار شو پیرمرد! مردمانت را بنگر، اینچنین با حرفهای پوچ هنر بی مانندت را به افتضاح نکش، چه راهی را برگزیده ای؟ چرا تو؟ تو کجا بودی در سالهای تلخ؟ سالهای تلخ در آلمان خوش می گذشت؟ حالا بر طبل که می کوبی؟ هیچ اندیشیده ای؟ خود هنرمند مینامی و استاد و درویش؟ درویش کمونیست بودی راستی؟ نکن ای پیر، نکن با هنر خود با زخمه هایت، با تارت، مکن این گونه، نگیر این ساز و نوای افلاکی را از ما، مگذار هربار سازت را می شنویم حرف هایت چشمانمان پر کند! تو را چه به این حرف ها! کاش دست کم حرف نزدن بلد بودی، کاش نمی گذاشتی این چنین مجنونت بینگاریم!

می گویی و می تازی بر شجریان که حالا که مشکلی برای اجرای برنامه هایش در ایران ندارد چرا اعتراض می کند یا چرا با رسانه هایی مانند بی بی سی و صدای آمریکا مصاحبه کرده است؟ می گویی آلبوم جدید محمدرضا شجریان مجوز انتشار گرفته و تو نمی فهمی که او چرا اعتراض می کند؟ می گویی : "شجریان هیچ وقت به دنبال ایجاد یک جریان فرهنگی هنری مستقل با شرکت همکاران خودش نرفته است. یک شرکت اقتصادی به نام دل آواز درست کرده و کار خودش را مانند یک شرکت تولید کننده انجام می دهد و در آمد زایی خوبی هم از گذشته تا به امروز داشته و دارد؟" می گذاری رجا نیوز و فارس بشوند سپاسگوی و ستاینده تو؟ این است همه آرمانهایت؟ تو را چه شد؟ چه زود زایل شد چون ریش و مویت درایتت! به راستی اعتراض شجریان را نفهمیدی؟ به راستی خود را هنرمند می دانی با سکوتت برای مرگ سهراب و ندا و اشکان و دیگر جوانان پرپر شده؟ برای مادران داغدار؟ برای ضربه های باتوم؟ برای کهریزک؟ برای ترس و مرگ صدا؟ تو خود نغمه آفرین بودی و امروز مرگ صدا را به جشن نشسته ای؟ تو را چه شده است؟ ما را چه می رود؟

حقیقت است حرف هایت؟ " بی بی سی، صدای آمریکا، رادیو بین المللی فرانسه و یا سایر رسانه های آن طرف در ۱۰ سال اخیر مواضع اپوزیسیون به ایران دارند و گاهی اوقات کار را به براندازی حکومت نیز می کشانند. این را ما امروز به طور رسمی می دانیم و آخرین صحبت های وزیر امور خارجه انگلستان هم موید این رویکرد آنهاست. طبیعی است وقتی امروز رسانه های آن طرفی این امکان را به یک هنرمند می دهند تا بیاید در بی بی سی صحبت کند، حتما باید در درجه اول اپوزیسیون یا نیمچه اپوزیسیون باشد.” تو سخنگوی کدام راه شده ای ای پیر؟

نه! شاید این ماییم که تو را بیهوده با سازت باور داشته ایم، تو که زمانی بر شاملو حرف درست را اما با دشنام وارگی گفته بودی، دیگر هیچ از آن هم نداری! تو که هنوز نمی دانی که احسان طبری ات با اشتباهات و اندیشه هایش چه کرد با هویت و تاریخ و روزگار ما، تو که هنوز همان اندیشه ها را بالا پایین میاندازی و همراه هر پلشتی می شوی که هنر را می خواهی پاس بداری! هنری که با خون آفریده شود بوی گند می دهد ، بوی نعش و مردار می دهد استاد!

 

 

 

از دیگر نگاهها :

آوا مشکاتیان، دختر پرویز مشکاتیان، در صفحه فیس بوک خود نوشته است:

"آنقدر ضد و نقیض میان گفته های شما هست که نمی دانم کدام را باید به چالش کشید، گویی خود نیز نمی‌دانید چه می‌خواهید! ... بر محمدرضا شجریان خرده گرفته‌اید که دردش موسیقی‌ نیست و نمی‌خواهد یک جریان فرهنگی‌ باشد!..مرور کنید مصاحبه هایتان را! شما به همه کار وجزییات زندگی‌ همه کار داشتید و از همه سخن گفتید و به راستی‌ آنقدر که سنگ خودتان را به سینه زدید که من چنین و چنان، چقدر سنگ موسیقی‌ را به سینه زدید؟"

 

حسین علیزاده نیز گفته است: "  هر کس که غفلت کند و نداند، آقای لطفی خیلی خوب می داند که آقای شجریان چه ارزشی در موسیقی ما دارد البته اگر آقای شجریان در این سال ها دست همکاری به آقای لطفی می داد شاید او جور دیگری قضاوت می کرد."

آقای علیزاده ضمن اشاره به اینکه آقای لطفی زمانی گفته بود که موزیسین ها با ویزا گرفتن از سفارتخانه های کشورهای خارجی و سفرهای خارجی "خراب" می شوند، گفت: موزیسین های دنیا از هر ده کوره ای در دنیا تا کشورهای بزرگ یکی از کارهای مهمشان این است که سفر کنند و کارهایشان را ارایه کنند و ارتباط فرهنگی ایجاد کنند هیچ موزیسینی در دنیا نیست که وقتی از یک کشور به کشور دیگری سفر می کند تفسیر سیاسی برایش پیاده کنند.

او همچنین گفته است : " در هر حال چیزی از ارزش شجریان کم نشده اگر جریانات دیگری هم اضافه شده مسئولیتی است که خود هنرمند بر عهده گرفته است. آقای شجریان بالای هفتاد سال سن دارند و قرار نیست چیزی را یاد بگیرد و به ایشان گفته شود که چه بگوید و چه نگوید. ایشان اختیار خودشان را دارد ."

حسین علیزاده در این باره بخشی از صحبت های آقای لطفی که در آن به استفاده سیاسی و اقتصادی آقای شجریان از هنرش اشاره شده بود گفت: به عنوان مثال در مورد قمر گفته شد که او هنرمند بزرگی بود ولی از فقر مرد. انگار که در جامعه ما از فقر مردن هم جزیی از هنرهای یک هنرمند محسوب می شود؛ اینطور هم نیست که شجریان فقط انگیزه اقتصادی دارد و سود اقتصادی می برد که اگر هم این طور است نوش جانش. این سودی است که حاصل تلاش و هنر خودش است. ... آقای لطفی باید بداند که ما ایشان را یک هنرمند می دانیم و انتظار داریم وقتی حرف می زند حداقل ادبیاتش به یک هنرمند بخورد.  ... در یک دورانی واقعا موسیقی ایران را این دو نفر (شجریان و لطفی) شکوفا کردند، وقتی چنین سخنانی گفته می شود آدم به گذشته ها هم شک می کند؛ یعنی اعتقادی پشت قضیه نیست.این یعنی آقای لطفی با کسی کار کرده که مادی بوده و اعتقاد به هیچ چیز نداشته و بقیه چیزهایی که به آقای شجریان نسبت داده؟"

حمید متبسم هم سخن گفته است، او می گوید : "ترجیح می دهم هر هنرمندی را در دوران اوجش دوست داشته باشم و همیشه دوست داشته باشم و اگر بعد از اون نمی تواند آن اوج و موقعیت را حفظ کند یا نمی تواند کاری در آن اندازه ها ارایه بدهد و یا رفتار و گفتاری از او سر می زند که با اوجی که در آن قرار داشته متناسب نیست؛ مشکل هر انسانی ممکن است باشد؛ اما من ترجیح می دهم که این دو موضوع را با هم قاطی نکنم و معدلی از آنها نگیرم. ترجیح من این است که آن هنرمند را با کارهای ارزشمندی که داشته بررسی کنم و همانطور دوست داشته باشم".




+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 20:35 توسط بابک |



ایران هم چنان در صدر خبرهای سیاسی منطقه قرار دارد. با همه ی اتفاقات اخیر، با همه چالش های جدید و بحث کشور مستقل فلسطین و بهار عرب و رویدادهای سوریه و با همه بحران های اقتصادی در اروپا و با همه کج رفتاری های بی پایان کره شمالی و هزاران دغدغه دیگر. چراکه حکومت ایران را به دنبال بمب اتمی می دانند. و بمب اتمی ای که شعار محو اسرائیل را در کنار دارد، جنگ طلبی و گسترش انقلاب را در کنار دارد، مدیریت جهانی و سلطه ایدئولوژیک بر سراسر جهان را در کنار دارد، کافر بودن پیروان دیگر ادیان و مشرک بودن غربی ها و غرب نشین ها را در کنار دارد، و بحران حقوق بشر و عرف جامعه دانستن سنگسار و مساله فرهنگی انگاشتن قصاص و اعدام و درآوردن چشم را در کنار دارد.

ایران نمی تواند در صدر باقی نماند و مساله اصلی نباشد، که خطر حکومتش اسرائیل را رها نمی کند و اسرائیل ساکت و آرام نظامی گرایی حکومت ایران را به نظاره نخواهد نشست. نمی شود جنگ را فراموش کرد و یک شعار یا یک مانور سیاسی دانستش، وقتی پرونده ترور و انفجار در خاک امریکا مطرح شده باشد و دفاع ایران تنها آن باشد که آن افراد نیروهای مجاهدین خلقند و بس. وقتی که بهار عرب درس های عجیبی به همه دنیا داد، به وضوح نشان داد که مبارزات بی خشونت و مدنی در همه جوامع و برای همه حکومت های سرکوبگر پاسخگو نیست. کافی است لیبی را در کنار سوریه قرار دهیم، سوریه مدلی است که می تواند شبیه ساز رفتار حکومت ایران در قبال مخالفت های گسترده مدنی برای کشورهای صاحب قدرت قلمداد شود و لیبی قذافی مدلی که یک کشور آرام و بی اعتراض را به جهنمی شورشی تبدیل می کند.

امروز به نظر می رسد افکار عمومی در سطح جهان آماده برخورد گسترده با حکومت ایران است، طرح ترور سفیر عربستان در خاک امریکا نیز این امر را بسیار ساده نموده است، هم در میان اعراب و هم در میان مردم امریکا و حتی دولت اوباما یی که ادعاهای روشنفکرانه زیادی دارد. در حالی که به نظر می رسد مردم ایران هم شاید آخرین فرصت تغییر بنیادین و جستن از خطر جنگ و آشوب داخلی را برای آخرین بار نیز از دست داده اند، با یاس خود، با بازگشت به خانه و سر در گریبان فرو بردن خود. با سکوت سنگین و تنها نظاره کردن های خود.

در شرایط فعلی، سه راه در پیش روی ایران و کشورهای احتمالا آماده جنگ وجود دارد. راه اول عدم حمله است و توسل به همان روشهای سالیان گذشته است. تجربه همین سالها و تحریم ها و حتی مدل کره شمالی نشان می دهد که اگر حقیقتا هدف مساله بمب اتمی باشد و دولت ایران مصرانه به دنبال آن در حرکت ، تاثیر چندانی نخواهد داشت و در آینده نزدیک حکومت ایران به بمب اتمی دست خواهد یافت. بی شک اسرائیل چنین امری را تحمل نخواهد کرد و با نفوذ اقتصادی و سیاسی خود به هر شکل ممکن سعی در جلوگیری از آن خواهد نمود و اتفاقات ذکر شده در سطرهای پیشین نیز شدیدا او را یاری خواهد کرد و بهانه های کافی در دسترسش قرار خواهد داد تا دیگر کشورها را نیز با خود همراستا نماید. بعید به نظر می رسد فرصت چندانی برای برخورد نهایی ( به قول دکتر احمدی نژاد) برای ایشان باقیمانده باشد و بعید به نظر می رسد در افق زمانی کوتاه، تحولات داخلی مهمی در داخل ایران، چه سیاسی و چه اجتماعی روی دهد که خطر برخورد نظامی را از این سرزمین دور نماید.

گزینه دوم، حمله نظامی به تاسیسات هسته ایست. بی شک یکی از مهمترین و به خیال برخی ساده ترین راههای دول غربی است. اما دشواری ای که روبروی این گزینه قرار دارد این است که اولا به درستی مشخص نیست تمامی تاسیسات هسته ای کجایند و فعالیتهای هسته ای ایران در چه مناطقی صورت می پذیرند. به نظر می رسد نوعی عدم تمرکز در این مجموعه تاسیسات وجود دارد که کار حمله برق آسای نظامی به آنها را بسیار مشکل می کند، همچنین به احتمال بسیار زیاد تاسیسات زیرزمینی و مقاوم بسیاری نیز موجودند که به راحتی قابل دسترس نخواهند بود. علاوه بر این ها نزدیک بودن برخی تاسیسات شناخته شده با شهرهای بزرگ خطر یک فاجعه انسانی را تداعی می کنند. در بعد دیگر، حکومت ایران ، به عنوان یک حکومت کاملا ایدئولوژیک با اهداف و تعریف های روشن، اگر به دنبال سلاح هسته ای بوده باشد، حتی در صورتی که تاسیسات خود را در مقطعی از دست بدهد به خاطر ذات ایدئولوژیک خود مجددا راه قبلی را ادامه خواهد داد، به هر بهایی ، و این یعنی تنها یک تاخیر چند ساله. از سوی دیگر نیز چنین برخوردی، با یک حکومت توتالیتر و یک سیستم کاملا پوپولیستی، آن هم در جامعه ایران که فاصله طبقاتی و اعتقادی گسترده و عمیقی در آن محسوس است، نتیجه اش موجی گسترده از عوام فریبی های نو، سرکوب شدید روشنفکران، اصلاح طلبان، تحول خواهان و دگر اندیشان خواهد بود. سرکوب شدیدی که با حمایت غرب ستیزانه و پرخشم توده های طبقات مذهبی و ضعیف اقتصادی همراه خواهد بود و راه را برای تکرار شعارها و جریانات ابتدای دهه 60 باز خواهد کرد. نتیجه آن بی شک برای دول غربی ، دشمنی بزرگتر با حمایت بیشتر خواهد بود و تلخی های بسیار.

راه سوم اما برخورد گسترده نظامی است به قصد تغییر حاکمیت. تجربه تاریخی نشان می دهد که مردم ایران هر وقت از دیکتاتوری و شیوه رفتار حاکم خرسند نبوده اند نه تنها در برابر نیروهای متجاوز مقاومتی از خود نشان نداده اند، بلکه حتی در مواردی از نارضایتی گسترده، شاهد همکاری ایشان نیز بوده ایم. حال سوال اینجاست که آیا حکومت ایران حکومتی است بی پشتوانه مردمی؟ اگر پشتوانه دارد در میان چه اقشاری؟ به چه میزانی؟ نارضایتی ها در چه لایه هایی پنهان شده اند؟ از این ها که بگذریم، این گزینه گزینه ای سخت و تلخ برای مردمان سرزمین ایران خواهد بود، شاید دست کم 5 تا 10 هزار کشته حاصل این راه باشد. شاید مدت ها تنش و برخورد و درگیری در مناطق مختلف را در پی داشته باشد، شاید های بسیاری در این گزینه وجود دارد و هزینه های بسیار که انسان را به این اندیشه فرو می برد که چرا در این گزینه های محدود گرفتار مانده ایم؟




+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 10:11 توسط بابک |



حال خوشی در کار نیست.  وقتی روزگارت را برادران می ربایند. وقتی رویاهایت را دار می زنند و حتی به لحظه های کوتاه خلوتت نیز رحم روا نمی دارند. دیگر نمی شود، نمی شود دیگر، چانه زدن ندارد. شهری که سوخت دیگر سوخته است. دیگر می توان به خاکسترهایش دل بست و بس.  گلدان هایت را بردار و به سویی رو که دست کم باران ببارد. این ترس نیست. این فرار نیست وحشت نیست، این عشق به زیستن است. این رویای ماندن است.

پایت را از خانه کوچکت، غار تنهاییت، بیرون بگذاری، با اسلحه به استقبالت می شتابند، نگاه ها به دنبالت می مانند چون چشمان کرکسی که به دنبال فرو لغزیدن است، به دنبال مرگ تا خون مردار را مزه مزه کند. با تو اند، مبادا خواب هایشان را برهم زنی. مبادا از زندگی حرفی بگویی شعری بسازی. تو تنها می توانی به سوی مرگ گام برداری. برای مردن آماده شوی. هدیه ات می شود خوب مردن. خوب در گور رفتن. تنها وقتی بمیری برایت گل می آورند، بزرگت می دارند. اینجا مردن بالاترین هنرهاست و زیستن گناهی نابخشودنی. می گویندش کبیره.

با شغلت اگر به دنبال مفید بودن باشی بر سرت می کوبند، که مفید بودن فقط باید در راستای فنا باشد که آنها می گویندش ابدیت. اگر ابدیتشان را بخواهی تاخیری دهی سرو کارت با همان چشمان منتظر است که تکه های اندامت را تجسم می کنند. در حال کار هم برایت مراقب می گذارند، رییست، همکارت، همه در کنارت اند تا در هم کوبندت. مبادا با روانی آرام به خانه برگردی. مبادا انسان مانده باشی، از زندگی بگویی یا بدان بیندیشی. بمیر ای آفریده ی متلاشی. ای متعفن متحرک.

رهایت نمی کنند، دریوزگان و رجاله ها، تو تنها ابزاری هستی برای بروز پلشتی هاشان، فرونشاندن عقده ها و حقارت های سیاهشان. این جا رجاله ها رئیسند، مدیرند، حق داردند لحظه هایت را به گند کشند، فریاد بر سرت آرند، خردت کنند، برای نفسهایت برنامه ریزی کنند، بر اندیشه ات رنگ سیاه بپاشند، رجاله های گندیده، تا تو را در آغوش کرکس های معبودشان رها نسازند رهایت نمی کنند. زالو وار شادیهایت را می بلعند و چون کرم های گور بر زندگی ایت هجوم می آورند.

زیستن این گونه است. یا ذره ذره خرد شدن و ریختن و شکستن، یا بار بر بستن و هویت و خاطره ها و عشق ها و آرمانها را رها کردن و برای اندکی آرامش، به عشق زندگی و تف انداختن بر رجاله های دریوزه در انتظار فردایی که خورشید توان برآمدن در خانه پدری داشته باشد نشستن.انتخاب بی معنی است. روزگار ما این گونه نقش خورده است.



+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 13:54 توسط بابک |



دو سه قدم که پیش روی می رسی. سردی اش را باور نداری. سختی اش را نیز. دیوار سرزمینت تو را در بر گرفته است. خورشید را آن پشت پنهان کرده و سردی و سختی اش را بی رحمانه به رخ می کشاند.

تو آزادی را تنها در تصویر ماه حدس می زنی، تو شادی را در لبخند صبحگاهی خورشید می بینی پیش از آن که چشمانش به روزهای سرایت افتد. این سو، خاک است و خار، این سو، آرزوی پرواز است و دیواری که تا آسمان ریشه دوانده است.

دو سه قدم که می روی، دیوار راه بر تو می بندد. و لوله هایی حریص که تفنگ می خوانندشان تو را به تماشا می نشینند و حریصانه عریانت می بینند و آرزوی دریدنت می کشند. سرزمین من این گونه در آغوشم کشیده است. تو برای من از عطر آزادی بگو، از رنگ گل ها در آفتاب صبحگاهی، از طراوت شبنم، و عطر یاس. این جا زمستان را پایانی نیست.

آخرین قطره های آب رودهای خشکیده از تو می گویند، پیغام می آورند آن سوها زندگی جاری است. عشق هست، صدا هست، رنگ هست، نور هست. آخرین قطره آب، این بار از روز موعود می گفت. از ترک های ریز دیوار که شما دورش خط کشیده اید، آخرین قطره آب، زایش دوباره رود را مژده می داد، و خورشید ، هنوز، پاورچین، از سرای من می گذشت.

من چشمانم دیگر یارای دیدن و یافتن ندارند، من دستانم می لرزند، پاهایم دیروز در خاک دفن شدند. من گلدان شمعدانیم شکسته است و یک صندلی خالی است برایم. من از ترک های دیوار بی خبرم، من یک روز کامل را دیگر باور ندارم، من شب مهتابی را از یاد برده ام. من اما، آخرین قطره آب را هنوز باور دارم، من به رویای دستان تو و ریختن دیوار زنده ام.




+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 12:40 توسط بابک |